عید آمد و... - تاریخ: 1392/12/24 ساعت: 19:01
سلام خدا دلم گرفته عید نزدیکه همه برنامه میریزن تا برن خونه باباهاشون اما من هیچ جایی برای رفتن ندارم هر سال روز اول عید میمونم که کجا برم غمگین میشم دلم میگیره و میزنم زیر گریه خدایا باز عید اومد و من بابایی ندارم تا مثل همه بگم من روز اول عید میرم خونه بابام.......... و مادر مریضی که با دیدن دردها...
وقتی کودک بودم - تاریخ: 1392/12/13 ساعت: 4:34
آن روزها وقتی کوچک بودم می گفتند که دختر چیست همه در خانه ما از دختر متنفر بودند همه دختر را یک بدبختی می دانستند و من همیشه آرزو داشتم کاش پسر بودم تا هیچ وقت ننگ خانواده نمی شدم آن روزها وقتی کوچک بودم مادر و پدرم سر هر مسآله ای با هم دعوا می کردند و سرو کله هم می پریدند قلبم می تپید برای یک بوسه ...